تبليغاتX
☼-~*'¨¯¨'*·~☼تحفه خورشيد☼~*'¨¯¨'*·~-☼
☼-~*'¨¯¨'*·~☼تحفه خورشيد☼~*'¨¯¨'*·~-☼

من از عمرم چه فهميدم،نفهميدم چه فهميدم،همين اندازه فهميدم،كه فهميدم،نفهميدم


نظر سنجي

سلام دوستان گلم اگه ممكنه به وبلاگ دوستم سري بزنيد و نظر خودتون رو درباره عكسي كه گذاشته بدين ما ميخوايم بدونيم مدوم گروه از كدوم گروه تقليد كرده اين ادرس وبلاگ : http://www.policesaiberi.blogfa.com/


یکشنبه دهم اردیبهشت 1391  توسط šђïďΞҸ  |

 

تاریخ جاهلیت بایدزمان دهد
یا...نه...به این حقیقت گویازبان دهد
پشت سرتو حرف ندانسته بچگیست
بایددلی بزرگ به اینهاامان دهد
ازنقشه های كهنه دنیا سوال كن
تانام این
خلیج‌‌‌‌،خودش رانشان دهد
پیش نگاه غاصب تحریم ها،خدا
بردست خودكفای تو،عمری توان دهد
امسال ازخدای نود،ساده خواستم
برچرخ اقتصادتو طبعی روان دهد
نام
خلیج فارس ازاینجانمیرود
تاایستادگی رایادجهان دهد
ازصبح تاغروب كه مهمان نوازیت
-برشانه های خسته خورشید،جان دهد

آب ازدهان خشكترین ابرم ...

سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391  توسط šђïďΞҸ  |

 

ياد كودكي


می نویسم با اشک، می نویسم با یاد
چه زيبا بود دنیای کودکي ها
چه دل گرم بود شوق کوچکی ها
منم آن خاطره در کودکي ها
منم آن کوچک دل بستگی ها
به یاد آن روزگاران می نویسم
به یاد آن شلوغی ها می نویسم
به یاد ابتدایی
به یاد دوستان قدیمی می نویسم
چه زود رفت روزگار کودکي ها
چه زود رفت اوج آرزوها
به یاد تو مینویسم
ای خاطرات آن روزگاران .

چقدر دلم برا كودكيم تنگ شده كاش يه بار ديگه ميتونستم بهش سر بزنم بگيرمش تو بغل دستش و محكم بگيرم تا از پيشم نره هميشه كنارم باشه با هم لي لي بازي كنيم ... چه دلتنگ اون روزام  

چهارشنبه سی ام فروردین 1391  توسط šђïďΞҸ  |

 


در میان گونه گونه مرگ ها تلخ تر مرگی ست، مرگ برگ ها زان که در هنگامه ی اوج و هبوط تلخی مرگ ست با شرم سقوط وز دگر سو٬ خوش ترین مرگ جهان٬ -زانچه بینی٬ آشکارا و نهان- رو به بالا و ز پستی ها رها خوش ترین مرگی ست، مرگ شعله ها ...

چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391  توسط šђïďΞҸ  |

 

سلام ،سلام،سلااااااااااااااااااااااامممممممممممممممم ...

سلام به دوستان گلم ، سلام به بهار ... به بهار بي معرفت ، كه هر سال با اومدنش سيستم من ويروسي ميشه بايد بستري بشه خب حالا از گلايه كردن ميگذرم ...

عيد توووون  مباركككككك

دلاتوووون شاااادددددد

لباتووون پر خنده 

رو زبوناتوون گل قند

تو دستاتو شاخه های مهربونی

اسموون زندگیتوون به رنگ خدایی

 

پنجشنبه سوم فروردین 1391  توسط šђïďΞҸ  |

 


کودکی اندیشید که خدا چه میخورد،چه می پوشد و در کجا منزل دارد؟

ندا آمد که :

او غم بندگانش را میخورد، گناهانشان را میپوشد و در قلب شکسته آنان ساکن است

جمعه بیست و یکم بهمن 1390  توسط šђïďΞҸ  |

 

آرامش سنـگ یا آرامش بـرگ؟

  مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.

استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.

مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"

استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.



سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!"

مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"

استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟



اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."

استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.

چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"

استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم ...

دوشنبه دهم بهمن 1390  توسط šђïďΞҸ  |

 

کوزه گر و طفل

كوزه گري كوزه اي را ساخت ، به آن رنگ و لعاب داد ، طفلي خردسال پايش به كوزه خورد و افتاد كوزه نيز شكست،كودك گريست

كوزه گر طفل را روي زانوهايش نهاد دستهاي خاكي طفل را پاك كرد و بوسه اي بر كف دستش زد اشكهايش را پاك كرد و اورا بغل كرد. مشتي خاك درون  كوزه شكسته ريخت و گلي در ان كاشت

سالها  گذشت طفل بزرگ شد و كوزه گر پير ... جوان نزد كوزه گر پير فوت فن كوزه گري مي آموخت .

روزي كوزه گرپير كوزه آبي را برداشت به طرف گلدان رفت سرش گيج رفت زمين خورد گلدان نيز افتاد و شكست ، كوزه گر جوان هراسان به طرف كوزه گر پير رفت ، او را بلند كرد در آغوش گرفت بوسه اي بر پيشاني وي  زد  نگاهي به گلدان انداخت

گفت :خوب شد گلدان افتاد و شكست ،گلدان  ديگر توان نگهداري گل را نداشت ، گلداني براي گل ساخت خاك در آن ريخت و گل را در آن كاشت...

جمعه سی ام دی 1390  توسط šђïďΞҸ  |

 

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم،ولی او...

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
... تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می گشت


روزنامه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد ...
هیچ وقت پایان نمی گیرد ...

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

من ، تو ، او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود ؟؟؟!!!

شنبه بیست و چهارم دی 1390  توسط šђïďΞҸ  |

 

خاطره شب يلدا

 

واايييييي چه شبي بود شب يلدا ، چقدر خوش گذشت

وقتي كه همه داييها و داداشها و خاله جون اومدند ديگه جمعمون جمع شد ،اين سقف و چهار ديواري

سنگي رو زديم كنار رفتيم زير سقف آسمون ،جاتون خالي ...

يه آتشي به پا كرديم و بساط ماهي دودي و بلال راه انداختيم ، جوونا ماهي دودي و بلال درست ميكردند

ما بزرگا ميخورديم

عجب هوايي بود ، چه صفايي داشت ستارهها هم بروبر ما رو نگاه ميكردند و برامون چشمك ميزدند

خلاصه گرماي اتيش تموم شد و گرماي محفل ما هنوز پا بر جا بود اينقد گفتيم و خنديديم كه سرما رو

حس نكرديم ، بعدش رفتيم سراغ حلوا و آجيل و بقيه چيزا كه همه گفتند ديگه جا نداريم اما نميدونم چرا

ظرفها همه خالي شدند

نوبتي باشه نوبت هندونه شب يلداست ،گفتم اگه كسي هندونه بخوره ديگه تو حياط نميمونه يه راست

ميره كنار بخاري ، نه بابا از اين خبرا نبود اصلا كسي سرما حس نكرد

خلاصه... ديگه كم كم همه اماده رفتن ميشدن خب ديگه رفتن خونهاشون ، وقتي همه رفتن چه

سرمايي حس كردم من...آخه شما كه نبودين يه خروار ظرف زير شير آب تو حياط منتظر دست و پنچه هاي من بودند

 


 

===================================================


و اما تا ۲۳ دي ماه نيستم 

منو فراموش نكنيد

برام دعا كنيد امتحاناتم خوب بدم 

تا درودي ديگر بدرود

 

جمعه دوم دی 1390  توسط šђïďΞҸ  |

 


پروردگارا به من آرامش ده

تا بپذيرم آنچه را نمي توانم تغيير دهم ،

دليري ده

تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغيير دهم

بينش ده

تا تفاوت اين دو را بدانم

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند


 

داستان عاشقی گل شقایق
دلتنگی آدم
گفتگو با خدا :
خاطره
یادمان باشد :
به که باید دل بست؟
سرگذشت دو خط موازی
زن و مرد از دیدگاه علم شیمی : طنز
تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست

 

 

 

 

 

 

RSS 2.0

تحفه خورشيد

کد اهنگ برای وبلاگ

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


كد تغيير شكل موس

كد تغيير شكل موس